|
وبلاگی برای افرادی که نوشته میشوند اما خوانده نمیشوند
|
به نام خدا
سلام . این داستان یک عشق است ... تولد یک عشق و زندگی و مرگ آن که شاعر پرآوازه ی ایران عطار آن را به نظم کشیده است .
پادشاهی ماه وش، خورشید فر
داشت چون یوسف یکی زیبا پسر
کس به حسن او پسر هرگز نداشت
هیچ خلق آن حشمت و آن عز نداشت
خاک او بودند دلبندان همه
بندهی رویش خداوندان همه
گر به شب از پرده پیدا آمدی
آفتابی نو به صحرا آمدی
روی او را وصف کردن روی نیست
زانک مه از روی او یک موی نیست
گر رسن کردی از آن زلف دو تاه
صد هزاران دل فرو رفتی به چاه
زلف عالم سوز آن شمع طراز
کار کردی برهمه عالم دراز
وصف شست زلف آن یوسف جمال
هیچ نتوان گفت در پنجاه سال
چشم چون نرگس اگر بر هم زدی
آتش اندر جملهی عالم زدی
خندهی او چون شکر کردی نثار
صد هزاران گل شکفتی بیبهار
از دهانش خود نشد معلوم هیچ
زانک نتوان گفت از معدوم هیچ
چون ز زیر پرده بیرون آمدی
هر سر مویش به صد خون آمدی
فتنهی جان و جهان بود آن پسر
هرچه گویم بیش از آن بود آن پسر
چو برون راندی سوی میدان فرس
برهنه بودیش تیغ از پیش و پس
هرک سوی آن پسر کردی نگاه
برگرفتندیش در ساعت ز راه
بود درویشی گدایی بیخبر
بیسر و بن شد ز عشق آن پسر
قسم ازو جز عجز و آشفتن نداشت
جانش میشد زهرهی گفتن نداشت
چون بیافت آن درد را هم پشت او
عشق و غم درجان و در دل میکشت او
روز و شب در کوی او بنشسته بود
چشم از خلق جهان بربسته بود
هیچ کس محرم نبودش در جهان
همچنان میگشت با غم بیجنان
روز و شب رویی چو زر، اشکی چو سیم
منتظر بنشسته بودی دل دو نیم
زنده زان بودی گدای نا صبور
کان پسر گه گاه بگذشتی ز دور
شاه زاد، از دور چون پیدا شدی
جملهی بازار پر غوغا شدی
در جهان برخاستی صد رستخیز
خلق یک سر آمدندی درگریز
چاوشان از پیش و از پس میشدند
هر زمان در خون صد کس میشدند
بانگ بردا برد میرفتی به ماه
قرب یک فرسنگ بگرفتی سپاه
چون شنیدی بانگ چاوش آن گدا
سر بگشتیش و در افتادی ز پا
غشیش آوردی و در خون ماندی
وز وجود خویش بیرون ماندی
چشم بایستی در آن دم صد هزار
تا برو بگریستی خون زار زار
گاه چون نیلی شدی آن ناتوان
گاه خون از زیر او گشتی روان
گاه بفسردی ز آهش اشک او
گاه اشکش سوختی از رشک او
نیم کشته، نیم مرده، نیم جان
وز تهی دستی نبودش نیم نان
این چنین کس را چنین افتاده پست
آن چنان شه زاده چون آید به دست
نیم ذره سایه بود آن بیخبر
خواست تا خورشید درگیرد ببر
میشد آن شه زاده روزی با سپاه
آن گدا یک نعره زد آن جایگاه
زو برآمد نعره و بیخویش شد
گفت جانم سوخت و عقل از پیش شد
چند خواهم سوخت جان خویش ازین
نیست صبر و طاقت من بیش ازین
این سخن میگفت آن سرگشته مرد
هر زمان بر سنگ میزد سر ز درد
چون بگفت این، گشت زایل هوش او
پس روان شد خون ز چشم و گوش او
چاوش شه زاده زو آگاه شد
عزم غمزش کرد، پیش شاه شد
گفت بر شهزادهی تو شهریار
عشق آوردست رندی بیقرار
شاه از غیرت چنان مدهوش شد
کز تف دل مغز او پر جوش شد
گفت برخیزید بردارش کشید
پای بسته، سر نگوسارش کشید
در زمان رفتند خیل پادشا
حلقهای کردند گرد آن گدا
پس بسوی دار کردندش کشان
بر سر او گشت خلقی خون فشان
نه ز دردش هیچ کس آگاه بود
نه کسش آنجا شفاعت خواه بود
چون به زیر دار آوردش و زیر
ز آتش حسرت برآمد زو نفیر
گفت مهلم ده ز بهر کردگار
تا کنم یک سجده باری زیر دار
مهل دادش آن وزیر خشم ناک
تا نهاد او روی خود بر روی خاک
پس میان سجده گفتا ای اله
چون بخواهد کشت شاهم بیگناه
پیش از آن کز جان برآیم بیخبر
روزیم گردان جمال آن پسر
تا ببینم روی او یک بار نیز
جان کنم بر روی او ایثار نیز
چون ببینم روی آن شه زاد خوش
صد هزار جان توانم داد خوش
پادشاها بنده حاجت خواه تست
عاشقتست و کشتهی این راه تست
هستم از جان بندهی این در هنوز
گر شدم عاشق، نیم کافر هنوز
چون تو حاجت میبر آری صد هزار
حاجت من کن روا کارم برآر
چون بخواست این حاجت آن مظلوم راه
تیر او آمد مگر بر جایگاه
چون شنید آن راز او پنهان و زیر
درد کردش دل ز درد آن فقیر
رفت پیش پادشاه و میگریست
حال آن دل داده برگفتش که چیست
زاری او در مناجاتش بگفت
در میان سجده حاجاتش بگفت
شاه را دردی ازو در دل فتاد
خوش شد و بر عفو کردن دل نهاد
شاه حالی گفت آن شهزاده را
سر مگردان آن ز پا افتاده را
این زمان برخیز زیر دار شو
پیش آن سرگشتهی خونخوار شو
مستمند خویش را آواز ده
بیدل تست او، دل او بازده
لطف کن با او که قهر تو کشید
نوش خور با او که زهر تو چشید
از رهش برگیر سوی گلشن آر
چون بیایی، با خودش پیش من آر
رفت آن شه زادهی یوسف جمال
تا نشیند با گدایی در وصال
رفت آن خورشید روی آتشین
تا شود با ذرهی خلوت نشین
رفت آن دریای پر گوهر خوشی
تا کند با قطره دست اندرکشی
از خوشی این جایگه بر سر زنید
پای برکوبید، دستی برزنید
آخر آن شهزاده زیر دار شد
چون قیامت فتنهی بیدار شد
آن گدا را در هلاک افتاده دید
سرنگون بر روی خاک افتاده دید
خاک از خون دو چشمش گل شده
عالمی پر حسرتش حاصل شده
محو گشته، گم شده، ناچیز هم
زین بتر چه بود دگر، آن نیز هم
چون چنان دید آن به خون افتاده را
آب در چشم آمد آن شهزاده را
خواست تا پنهان کند اشک از سپاه
بر نمیآمد مگر با اشک شاه
اشک چون باران روان کرد آن زمان
گشت حاصل صد جهان درد آن زمان
هرکه او در عشق صادق آمدست
بر سرش معشوق عاشق آمدست
گر به صدق عشق پیش آید ترا
عاشقت معشوق خویش آید ترا
عاقبت شهزاده خورشید فش
از سر لطف آن گدا را خواند خوش
آن گدا آواز او نشنیده بود
لیک بسیاری ز دورش دیده بود
چون گدا برداشت روی از خاک راه
در برابر دید روی پادشاه
آتش سوزنده با دریای آب
گرچه میسوزد، نیارد هیچ تاب
بود آن درویش بیدل آتشی
قربتش افتاد با دریا خوشی
جان به لب آورد، گفت ای شهریار
چون چنینم میتوانی کشت زار
حاجت این لشگر گر بز نبود
این بگفت و گوییی هرگز نبود
نعرهای زد، جان ببخشید و بمرد
همچو شمعی باز خندید و بمرد
چون وصال دلبرش معلوم گشت
فانی مطلق شد و معدوم گشت
سالکان دانند در میدان درد
تا فنای عشق با مردان چه کرد
ای وجودت با عدم آمیخته
لذت تو با عدم آمیخته
تا نیاری مدتی زیر و زبر
کی توانی یافت ز آسایش خبر
دست بگشاده چو برقی جستهای
وز خلاشه پیش برقی بستهای
این چه کارتست مردانه درآی
عقل برهم سوز دیوانه درآی
گر نخواهی کرد تو این کیمیا
یک نفس باری بنظاره بیا
چند اندیشی چو من بیخویش شو
یک نفس در خویش پیش اندیش شو
تا دمی آخر به درویشی رسی
در کمال ذوق بیخویشی رسی
من که نه من ماندهام نه غیر من
برتر است از عقل شر و خیر من
گم شدم در خویشتن یک بارگی
چارهی من نیست جز بیچارگی
آفتاب فقر چون بر من بتافت
هر دو عالم هم ز یک روزن بتافت
من چو دیدم پرتو آن آفتاب
من بماندم باز شد آبی به آب
هرچ گاهی بردم و گه باختم
جمله در آب سیاه انداختم
محو گشتم، گم شدم، هیچم نماند
سایه ماندم ذرهی پیچم نماند
قطره بودم، گم شدم در بحر راز
مینیابم این زمان آن قطره باز
گرچه گم گشتن نه کار هر کسیست
در فنا گم گشتم و چون من بسیست
کیست در عالم ز ماهی تا به ماه
کو نخواهد گشت گم این جایگاه
با تشکر - امیرعلی
به نام خدا
سلام . این اولین مطلبی است که بعد از مدتها می خواهم بنویسم ... حس غریبی دارم . هرچه بنویسم تکرار مکررات است . اما نه ... یک مطلبی به ذهنم می رسد که انگار تا بحال در باره اش صحبت نکرده ایم ... فرصت طلبی ! ... تشنه و سرگشته در جستوجوی عشقی هستیم تا قلب سوزانمان را سیراب کند مانند گمشده ای در کویر که هر آبی را می نوشد . آخر ما گمشده ایم ... مانند کسی که در حال سقوط به هر خار و خس سست بنیادی چنگ می زند به امید نجات .
آیا درست است که به اولین فرصت چنگ بزنیم بدون در نظر گرفتن عواقب آن ؟ از این مهمتر ... بدون در نظر گرفتن خواسته هایمان ؟ آیا این فرصت همانی است که می خواستیم ؟
فرض کنید فرمانده ی یک قلعه هستید ... دشمنی نیرومند شما را محاصره می کند ... حالا چه کار کنیم ؟ در پشت دیوارهای مستحکم قلعه مان بمانیم تا گرفتار قحطی شویم و از پای درآییم؟ از قلعه خارج شویم و بجنگیم و به مرگی سخت گرفتار شویم ؟ یا تسلیم شویم ؟ آیا تسلیم شدن نشان از ضعف دارد ؟ یا نشان از درایت ؟
کدام کار شایسته ی مقام انسانیت است ؟ با شرایط مدارا کنیم و از اولین موقعیت به دست آمده هرچند خلاف طبعمان باشد استفاده کنیم و بگوییم : جهنم ! کاچی بهتر از هیچی ... یا مقاومت کنیم و منتظر قسمت دلخواه خود باشیم ؟ آیا شجاعت انتظار کشیدن را داریم ؟
آیا باید از همه ی فرصتهای ریز و درشت استفاده کنیم تا به هدف نهایی برسیم ؟ اما آیا این کار ما را از اصل هدف دور و بی توجه نمی کند ؟
آیا باید قناعت یشه کنیم و فرصت کوچک به دست آمده را غنیمت بشماریم ؟ اگر به فرصتهای کوچک توجه نکنیم و آنها را از دست بدهیم ، مالیخولیایی و خیال پرداز می شویم و تا ابد به رویا پردازی مشغول خواهیم شد ؟
بهتر است خود را بشکنیم و به فرصتی کوچک راضی شویم یا صبر و استقامت پیشه کنیم تا به هدف والایی که داریم برسیم ؟
ترس از نرسیدن به هدف ما را خوار می کند ... تن به این خواری بدهیم و دمی خوش باشیم یا شجاعت پیشه کنیم ؟ آیا پاداشی درخور این شجاعت دریافت خواهیم کرد ؟ پاسخ این سوال "ایمان" است . ایمان به حقانیت راه حق . مسیح (ع) میفرماید: اگر به ادازه ی یک دانه ی خردل ایمان داشته باشید ، کوه به فرمان شما حرکت می کند !
فراق و وصل چه باشد رضاي دوست طلب که حيف باشد از او غير او تمنايي
(حضرت حافظ علیه الرحمه)
در خاتمه از شما عزیزان تقاضا می کنم مطلبی را که در باره ی بم نوشته ام در وبلاگ زیر بخوانید :
ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران جناب آقای دکتر محمود احمدی نژاد علل زلزله ی بم را بیان کرده اند ... هرچند اخیراٌ از ایشان شنیدیم که بم با سرعت بازسازی شده است و اینک مستحکم ترین شهر ایران است اما ...
به نام خدا
سلام . عده ای از دوستان گفتند که مطالب وبلاگ تو اگر چه عبرتی در خود نهفته دارد ولی باعث کجروی می شود . بعد هم دیدم که وبلاگ را در برخی مناطق مسدود کرده اند انگار که یک وبلاگ داستانهای سکسی باشد ! این بود که با غم فراوان مطالب وبلاگ را حذف کردم . غمگین بودم ولی مطمئن ... زیرا می دانستم مطالبی که نوشته ام همیشه در ذهن و قلب دوستان باقی است .
یک عده از دوستان هم که تعدادشان زیاد بود نصیحت می کردند که : زبان سرخ سر سبز را بر باد می دهد و تو با این نوشته هایت آخر سر گیر خواهی افتاد !
بنده می دانم و می دانستم که نهایت بدبختی یک وبلاگ نویس مزخرفی مثل بنده مسدود شدن وبلاگش است و خطر بربادرفتگی سر سبز بنده را تهدید نمی کند ولی روحیه ی نوشتن را از دست دادم .
چندبار هم سعی کردم وبلاگ را حذف کنم ... کلمه ی رمز را که می نوشتم و حذف را میفشردم می نوشت کلمه ی رمز اشتباه است ! امروز که سیستم عامل رایانه ام را عوض کرده بودم با خودم گفتم یکبار دیگر سعی در حذف وبلاگ کنم شاید شد ... باز نشد لذا تفالی بر دیوان حافظ زدم این ابیات آمد :
هر آنکه جانب اهل وفا نگهدارد
خداش در همه حال از بلا نگهدارد
گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند
نگاهدار سر رشته تا نگهدارد
حدیث دوست نگویم مگر بحضرت دوست
که آشنا سخن آشنا نگهدارد
سر و زر و دل و جانم فدای آن محبوب
که حق صحبت مهر و وفا نگهدارد
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای
فرشته ات به دو دست دعا نگهدارد
نگه نداشت دل ما و جای رنجش نیست
ز دست بنده چه خیزد ، خدا نگهدارد
صبا در آن سر زلف ار دل مرا بینی
ز روی لطف بگو که جا نگهدارد
غبار راه گذارت کجاست تا حافظ
بیادگار نسیم صبا نگهدارد
مدتی بود یک وبلاگ دیگری مینوشتم شامل مطالب جسته و گریخته ... شاید می خواستم خودم را ارضا کنم ... بهرحال باز شروع به نوشتن این وبلاگ خواهم کرد اما با توجه به این مطلب که :
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای فرشته ات به دو دست دعا نگهدارد
با آرزوی توفیق - امیرعلی