تبليغاتX
پلنگ و ماه
وبلاگی برای افرادی که نوشته میشوند اما خوانده نمیشوند
 

به نام خدا

   سلام . حتمی شنیده اید که می گویند ایرانی ها مرده پرست هستند . من هم بارها و بارها شنیده بودم ... چند روز پیش ماجرایی رخ داد که بنده بیشتر این مسئله را درک کردم . البته فهمیدم که ما ایرانیها و یا شاید همه ی وارثان آدم (ع) دو چیز را خیلی دوست داریم ، یکی مردگان را و دیگری کودکان ... اما حالا بشنوید از ماجرایی که برای بنده رخداد کرد .

   چند روز پیش با چندتا گیگیلی رفته بودم موزه ! نه (۹) نفر بودیم ... بنده ی حقیر به همراه شش دوشیزه و دو گل پسر ... همگی تقریبا پانزده ساله بودند . تصمیم داشتیم ابتدا از موزه ی آذربایجان و سپس از مسجد کبود که دقیقا کنار موزه بود بازدید کنیم .

   طبق معمول همیشه موزه مثل کف دست که مو ندارد خلوت بود . فقط چند نفر دانشجو مشغول تماشای اجساد دو عاشق و معشوق بودند که اخیرا در حفاریهای تبریز به دست آمده . در موزه اتفاق خاصی نیفتاد ... چون تقریبا فقط خودمان بودیم ... ساعتی تماشا کردیم و راه افتادیم به طرف مسجد ... ذکر این نکته خالی از لطف نیست که علت حضور تعداد انگشت شماری از مردم در موزه این بود که به مناسبت دهه فجر بازدید از موزه رایگان بود ! به همین دلیل تعداد کمی از ملت همیشه در صحنه با پیروی از شعار "مفت باشه کوفت باشه" قبول زحمت نموده ... قدم رنجه کرده و از موزه بازدید می کردند . وگرنه میدانید که متاسفانه ایرانی جماعت موزه پوزه دوست ندارد !

   القصه ... وارد مسجد کبود شدیم . مسجد کمی شلوغ بود . مسجد کبود یکی از بی نظیرترین آثار معماری ایران است که متاسفانه در زمان قاجار بیشتر سنگها و تزئینات آن توسط خارجیها غارت شد . جا دارد یک تشکر خاصی بکنم از سلسله قاجار که در طول هشتصد سال خدمتی به ایران کردند که آن سرش ناپیدا است !

   وارد مسجد که شدیم دیدم تعداد زیادی دانشجو و دانش آموز مشغول تحقیق و تفحص هستند . ما را که دیدند گل از گلشان باز شد ... ما شده بودیم شمع و ملت پروانه ! پروانه هایی که عشق مهتاب را به شعله ی ناچیز شمعی می فروختند و از این معامله زیان می دیدند .

   هر طرف که می رفتیم تعدادی جوان و جوانک دنبالمان بودند ... حتی راهنمای پیر مسجد که در گوشه ای مشغول چرت زدن بود آمد طرف ما و خواست که دورش جمع بشویم تا از تاریخ مسجد برایمان بگوید ... خیلی هم تاکید داشت که حتما دورش جمع بشویم و مثلا روبرویش نایستیم !

   القصه ... جناب راهنما شروع کردند به تعریف سابقه ی مسجد ... دوستان بنده هم با بی میلی شدید و با هزاران اکراه و آخ و اوخ و فقط بخاطر اینکه رعایت ادب را کرده باشند مشغول گوش دادن بودند تا اینکه راهنمای بیچاره زبانش سوخت و گفت : در آن گوشه ی مسجد هم مقبره ی فلان سلطان مغول با همسرش ... هنوز حرفش تمام نشده بود که گیگیلی ها گفتند : چییی !!! قبر ! وااااای و با عجله و هزاران ذوق و شوق به سمت مقبره حمله بردند !

   چنان مشعوف شده بودند که گویی ثروت عالم را به ایشان داده اند و از هیجان بالا و پایین می پریدند . مقبره ی سلطان و بانو هم زیر زمین بود و دو یا سه پله ی بسیار بلند داشت که بنده با دیدن این پله ها عطای سلطان را به لقایش بخشیدم و از زیارت مقبره صرف نظر کردم . اما مگر گیگیلی ها دست بر می دارند ! یکی از گل پسر ها رفت پایین ... آن یکی ماند بالا و دوتایی کمک می کردند تا دخترها بتوانند بروند پایین .

   با دیدن وضعیت ایشان یاد فیلم مومیایی افتادم که با چه مشقتی میرفتند داخل مقبره فرعونها ! ... خلاصه ... از یکطرف نگران بودم مبادا بیافتند و دست و پایشان بشکند ... از طرف دیگر نگران پنج جوانی بودم که از ابتدا ما را زیر نظر داشتند و حالا عنان اختیار از کف داده و حاضر نبودند که این فرصت استثنایی را از دست بدهند لذا با کمی شک و تردید اول کمی جلو و عقب رفتند و بعد یکی شان دیگران را تشویق به گستاخی کرد و با خنده های شیطنت آمیز و شرمگین دنبال گیگیلی های بنده وارد مقبره شدند .

   آنقدر حشری شده بودند که حضور بنده را نادیده گرفته از مقابلم رد شده به داخل مقبره رفتند ... فکر می کردند بنده متوجه نمی شوم ... دیگر نمی دانستند ما خودمان ختم روزگاریم .

   القصه ... با زحمت و عجله مشغول پایین رفتن شدند ... ارتفاع پله ها حدودا یک و نیم متر بود و مانند نردبان عمودی بودند . بنده هم تماشا می کردم و منتظر بودم . آخرین نفرشان که رفت پایین ... هنوز یک قدم برنداشته بود که بنده جفت پا پریدم پایین ! طفلک طوری ترسید که فکر کنم تا مدتی نتواند از امکانات مردانگی اش استفاده کند ... با این پرش ، ایشان پیام بنده را متوجه شدند ... از مقبره خارج شدند .

   حالا گیگیلی ها شاکی شده بودند ! آخر قبور خالی بود ! با مصیبت که خارج شدیم راهنمای پیر مقابلمان ایستاده بود ... گیگیلی ها شاکی شدند که : اوهوی آقاهه این قبرها که خالی بود ! راهنمای پیر اما شنگول مقبره گفت : اگر فرصت می دادید و مثل دیوانه ها فرار نمی کردید می خواستم بگویم که زمان قاجار قبرها را گشوده و استخوانها را از مسجد خارج کردند و ادامه داد امان از این ملت مرده پرست ... همیشه همینطوری است !

   بعد از خداحافظی از مرد راهنما از مسجد خارج شدیم در حالی که بچه ها به شدت شاکی بودند زیرا لباسهایشان به خاطر دو تا قبر خالی حسابی خاکی شده بود . حالا بنده نفهمیدم که پر یا خالی بودن قبرها چه توفیری دارد ؟ آیا بخاطر دیدن جنازه ها رفته بودیم یا برای دیدن مقبره ؟

   یکبار با همین دوستانم فیلم "مشهدی عباد" را تماشا می کردیم ... در یکی از صحنه ها مشهدی به یکی از دوستانش گفت : من خودم تاریخ نادری را تا نصفه خوانده ام اما نمی فهمم تو چه می گویی ؟ از آن به بعد ما همیشه این مطلب را لطیفه می کنیم ... بنده شروع کردم برای بچه ها توضیح دادن که بابا اینقدر مرده پرست نباشید ... مشغول توضیحات بودم که یکی از بچه ها گفت : امیر ول کن بابا من خودم سریال جومانگ را تا نصفه دیده ام اما نمی فهمم تو چه می گویی !

با تشکر - امیرعلی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 6:39  توسط امیرعلی  |